من
برایت
کاغذ خط خطی کردم
برایت
نجوا کردم
تو ی سرمای هوا
برایت
به یادت
امروز...!!!
................................................
تمام کاغذ هایم توی دانشگاه امروز بجای جزوه همین جمله بود:
لبت
که مداد قرمز هفت سالگی ست
طعم تمشک می دهد و
لا به لای موهایت
شرجی شمال و
تو سه تار
با لباس مسی ات رقص و
آنقدر بالا
که ستاره ها سینه ریزت و
ماه خودش را به تو می ریزد و...

دلم گرفته
همین
.........................................................
شب شکوه هایم را میخوانی؟
داشت لو میرفت
اخر حضرت آقا
(سانسور شد)
ولی
بعضی چیز ها
بین من است وشما و او که آن بالا نشسته! هی میخندد به این کلماتی که برایش پست میکنم
فکر میکنند وقتی مینویسم:
حضرت اقا
میان این همه شاهزاده ای که ادای اسب سوار ها را در میاورند
چشم ِ به آرزو نشسته ی ما
دنبال اولین غبار به پا شده از شما میماند
وقتی میگویم:
حضرت آقا
ما را از شهزاده همین بس که
قناعت کنیم به رویایی از شما
ما خوشیم در همین وعده ها
که بی عمر زنده ایم اصلا
حتما حضرت اقایی با لباس جین و فکل مدل جوجه تیغی
نشسته آنور کلمات و هی برایم ناز وقر عاشقانه می آید ومن هم
دارم توی تب لاخ لاخ موهایش تفت میخورم
نگاه های مغضوب ما هم بی اثر شده انگار!
حضرت آقا
بدجور دلم هیچ چیز را نمیخواهد
بد جور نمیخواهم
بدجور
!!!
حضرت آقا
آقایی کن نگذار نم چشمانم بخشکد
.....................................................................
* وقتی هرشب مشتی کاغذ میسوزانم
اسیر جادوی رمال ها وکف بین ها وبخت باز کن ها نشده ام
بخت ما گره خورده به موی یار
ما خودمان را در بند افسون سحری کردیم که تا ابد هم
باز شدنی ندارد...
**...!!!
صدایت را شنیدی؟
گفتم این مایه ی ازارت را تا ابد در لابلای تارهای حنجره ام زندانی خواهم کرد
و نوشتم
جانم را
روحم را
هرانچه که
یک روز به اتهام شعر بودن سوزاندی
و امروز
چه بغض ها که با هجا وبی هجا زندانی اند...
..............................................
بی منه مانده در من
نمیدانم چرا این روح سرگردان مخلوع هی سرو کله می اندازد توی این همه کلمه
**خداوند خدا هم جانشین گذاشته برای خودش روی زمین
***دارم رشد میکنم یک تکامل نمیدانم شاید ...
انگشتانت که لابلای شوخی های مواجشان گم می شوند
و نگاهت که سر میخورد توی آینه رویشان
یک بار بگذار بجای
موهایت بجای انگشتانت
و بجای نگاهت باشم
.........................................
* میدانی دلم چه میخواهد؟
تو باشی یک دریچه رو به آسمان ومن که یک دنیا ستاره از وجودت می بارد توی چشم هایم
باران نیمه ی پاییزی این روزها فقط می سوزاندم
اصلا این پاییز همیشه نیمه بارانی ندارد
خجالت میکشدآسمان پاییز وقتی نگاه میکند توی چشم هایم
دلم یک دنیا آغوشت را میخواد.
.......................................................
* همه چیز از من دریغ شده
عجیب نیست اگر پریشان نویس شده ام
مثل یک اعتقاد خشکیده شده ای که استفراغت می کنم هر لحظه!
به جهنم که نمی آید راه...
چه کنم که شهوت رفتنت را اندام لخت هیچ ماندنی ارضا نکرد.
جاده های بی پدر هم روی صحن چشم هایت
می رقصیدند
چه لوند وتهوع آور...
و من!
غافل از عقیم بودن این عشق هرزه
به دنبال سردرگمی های آلوده ام
سر درد می گرفتم
که هر سحر خورشید
فحشی می شد بر
ناموس زشت ثانیه ها...!!!
................................
* دلم خواست کمی فقط کمی فحش بدهم
در این هشتگانه ی سبز اعجازگون
چقدر برایم حرف می شوی؟
دلم می خواهد بشنومت! بگو...
از همان روزی که...
میدانی!
تنها دلخوشیم در روزمرگی این دلتنگی ها
فقط عطر حضور توست
میدانم که چقدر سر خورده ی هیاهو های ساختگی ام هستم
آه که آغوشت تنها مامن من است
میدانی!
وقتی سکوت میکنم
وقتی نمیدانم کجای این هیاهو گیر کرده ام
وقتی وقت هایم می گذرند بی اینکه بدانم
بی اینکه ببینم
دردی است
دردی است که تنها
یاد تو آرامش می کند!
مرا در آغوشت بگیر...

((الهی وربی من لی غیرک))
منتظر مانده است!
...........................
گم وگور شدن هم عالمی دارد!

