تبليغاتX
صدای ثانیه ها

صدای ثانیه ها

می آیم با رنگی که ازفصل های بهم تنیده ی گذر ثانیه ها به خود گرفته ام
میدانی

من

برایت

کاغذ خط خطی کردم

برایت

نجوا کردم

تو ی سرمای هوا

برایت

به یادت

امروز...!!!


................................................


تمام کاغذ هایم توی دانشگاه امروز بجای جزوه همین جمله بود:

لبت

که مداد قرمز هفت سالگی ست

طعم تمشک می دهد و

لا به لای موهایت

شرجی شمال و

تو سه تار

با لباس مسی ات رقص و

آنقدر بالا

که ستاره ها سینه ریزت و

ماه خودش را به تو می ریزد و...





لینک ثابت | نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم آبان 1388ساعت 19:45  توسط مهدیه  | 

سلام حضرت آقا

دلم گرفته

همین

.........................................................

شب شکوه هایم را میخوانی؟

داشت لو میرفت

اخر حضرت آقا

(سانسور شد)

ولی

بعضی چیز ها

بین من است وشما و او که آن بالا نشسته! هی میخندد به این کلماتی که برایش پست میکنم

فکر میکنند وقتی مینویسم:

حضرت اقا 

میان این همه شاهزاده ای که ادای اسب سوار ها را در میاورند

چشم ِ به آرزو نشسته ی ما

دنبال اولین غبار به پا شده از شما میماند

وقتی میگویم:

حضرت آقا

ما را از شهزاده همین بس که

قناعت کنیم به رویایی از شما

ما خوشیم در همین وعده ها

که بی عمر زنده ایم اصلا

حتما حضرت اقایی با لباس جین و فکل مدل جوجه تیغی

نشسته آنور کلمات و هی برایم ناز وقر عاشقانه می آید ومن هم

دارم توی تب لاخ لاخ موهایش تفت میخورم

نگاه های مغضوب ما هم بی اثر شده انگار!

حضرت آقا

بدجور دلم هیچ چیز را نمیخواهد

بد جور نمیخواهم

بدجور

!!!

حضرت آقا

آقایی کن نگذار نم چشمانم بخشکد

.....................................................................


* وقتی هرشب مشتی کاغذ میسوزانم

اسیر جادوی رمال ها وکف بین ها وبخت باز کن ها نشده ام

بخت ما گره خورده به موی یار

ما خودمان را در بند افسون سحری کردیم که تا ابد هم

باز شدنی ندارد...

**...!!!






لینک ثابت | نوشته شده در  جمعه پانزدهم آبان 1388ساعت 18:24  توسط مهدیه  | 

برایت که گفتم , گفتی:
صدایت را شنیدی؟
گفتم این مایه ی ازارت را تا ابد در لابلای تارهای حنجره ام زندانی خواهم کرد
و نوشتم
جانم را
روحم را
هرانچه که
یک روز به اتهام شعر بودن سوزاندی
و امروز
چه بغض ها که با هجا وبی هجا زندانی اند...


..............................................


* لختی میخواهم واژگانم را از کهنگی در بیاورم
بی منه مانده در من
نمیدانم چرا این روح سرگردان مخلوع هی سرو کله می اندازد توی این همه کلمه

**خداوند خدا هم جانشین گذاشته برای خودش روی زمین

***دارم رشد میکنم یک تکامل نمیدانم شاید ...


لینک ثابت | نوشته شده در  دوشنبه یازدهم آبان 1388ساعت 22:15  توسط مهدیه  | 

گیسوانت را که خیس می شوند

انگشتانت که لابلای شوخی های مواجشان گم می شوند

و نگاهت که سر میخورد توی آینه رویشان

یک بار بگذار بجای

موهایت بجای انگشتانت

و بجای نگاهت باشم


.........................................


* میدانی دلم چه میخواهد؟

تو باشی یک دریچه رو به آسمان ومن که یک دنیا ستاره از وجودت می بارد توی چشم هایم





لینک ثابت | نوشته شده در  یکشنبه دهم آبان 1388ساعت 21:25  توسط مهدیه  | 

باران نیمه ی پاییزی این روزها...
باران نیمه ی پاییزی این روزها فقط می سوزاندم
اصلا این پاییز همیشه نیمه بارانی ندارد
خجالت میکشدآسمان پاییز وقتی نگاه میکند توی چشم هایم
دلم یک دنیا آغوشت را میخواد.


.......................................................

* همه چیز از من دریغ شده
عجیب نیست اگر پریشان نویس شده ام



لینک ثابت | نوشته شده در  شنبه نهم آبان 1388ساعت 11:14  توسط مهدیه  | 

مثل یک اعتقاد خشکیده شده ای  که استفراغت می کنم هر لحظه!

به جهنم که نمی آید راه...

چه کنم که شهوت رفتنت را اندام لخت هیچ ماندنی ارضا نکرد.

جاده های بی پدر هم روی صحن  چشم هایت

می رقصیدند

چه لوند وتهوع آور...

و من!

غافل از عقیم بودن این عشق هرزه

به دنبال سردرگمی های آلوده ام

سر درد می گرفتم

که  هر سحر خورشید

فحشی می شد بر

ناموس زشت ثانیه ها...!!!



................................

* دلم خواست کمی فقط کمی فحش بدهم



لینک ثابت | نوشته شده در  جمعه هشتم آبان 1388ساعت 19:41  توسط مهدیه  | 

وجودم دستانت را میخواهند

در این هشتگانه ی سبز اعجازگون




لینک ثابت | نوشته شده در  چهارشنبه ششم آبان 1388ساعت 22:2  توسط مهدیه  | 

دلم دنیایی شنیدن می خواهد. خسته ام از زبان حرف!
چقدر برایم حرف می شوی؟
دلم می خواهد بشنومت! بگو...



لینک ثابت | نوشته شده در  یکشنبه سوم آبان 1388ساعت 21:32  توسط مهدیه  | 

دلم درد های پنهان زیاد دارد

از همان روزی که...

میدانی!

تنها دلخوشیم در روزمرگی این دلتنگی ها

فقط عطر حضور توست

میدانم که چقدر سر خورده ی هیاهو های ساختگی ام هستم

آه که آغوشت تنها مامن من است

میدانی!

وقتی سکوت میکنم

وقتی نمیدانم کجای این هیاهو گیر کرده ام

وقتی وقت هایم می گذرند بی اینکه بدانم

بی اینکه ببینم

دردی است

دردی است که تنها

یاد تو آرامش می کند!

مرا در آغوشت بگیر...

((الهی وربی من لی غیرک))



لینک ثابت | نوشته شده در  جمعه یکم آبان 1388ساعت 19:36  توسط مهدیه  | 

هنوز یک جای دور

منتظر مانده است!


...........................

گم وگور شدن هم عالمی دارد!



لینک ثابت | نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم مهر 1388ساعت 21:0  توسط مهدیه  | 

آخرین نوشته ها


Powered By BLOGFA.COM - Designed By Payam salami pargoo