فرشته ها نشسته اند توی صحن وسرایت
و هزار بار قبطه میخورند به حال بنده ای که
این چنین برای معشوقش برای معبودش میگرید...!
................................................
* دعای عرفه تو آغوش امام رضا ...وای فکرشم نمیکردم خدا بهم این عیدی رو بده
----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------
میان بهشتی!
سبز تر شو بیا تا جوانه بزنم...
.....................................................
*دلتنگتر میکندم این روزها اما فقط به یک دلخوشی صبر میکنم
** روز فراق را که نهد در شمار عمر /تو هم که عمرت محاسبه نمیشود این روزها
نه اینکه حالا توی چشم هایت غرق نیستم ها نه
اما
آنجا وسط آسمان چشم هایت پرواز میکنم
بعد یک قرار میگذاریم و می بینی این لرزش همیشگی را
نه اینکه حالا نمی لرزم نه اینکه حالا رعشه ی بودنت وجودم را فرانمیگیرد
اما آنجا درست میان حجم بودنت خودم را پیدا میکنم
و بعد یک قرار میگذاریم و من سبز میشوم میان هرم نفست
نه اینکه حالا از دم دم ِ دم وبازدمت زندگی نمیگیرم
اما آنجا درست در گرماگرم نفست ,نفس میکشم
فقط یک قرار لازم است
یک قرار ِ ساده ی کوچک :
عاشقم میمانی؟
.jpg)
تو نیستی که ببینی چطور به سلاخی ام می آید زمان
چه ذوب می شوند ثانیه ها روی رفتنت
بگذار فردا ی مزدور نبیند نبودنت را...
میایی مینشینی کنارم
موهای پریشانم را میپیچی لای انگشتانت
و باز دو تا در را با انگشتانت
_ همانها که پریشانی موهایم را جابجا میکنند_
نشانم میدهی
.............................................................................
* جای حکمت خدا روی قلبم تیر میکشد
** دلم میخواهد بچه شوم سرم را بگیرم رو به اسمان و فریاد خشمگینی سر خدا بکشم
بعد سرم را بگذارم روی دامنش وتمام حکمتش را گریه کنم زار...
***راضی مشو که بنده ی ناچیزی
عاصی شود به غیر تو روی ارد
یک روز می رسد
چشم هایت را باز میکنی روبروی آیینه و می بینی
دختری ایستاده با موهای پریشان و
چشم هایی که اصلا لازم نیست خوب نگاه کنی تویشان
همینطوری بسته هم معلوم است
سر میگذارند به هیاهوهای پر از نق
بعد شاید کمی که به اینه گوشت را نزدیک تر کنی
بتوانی بشنوی حرف های نگفته ای را وبا انگشتت بنویسی
روی بخار نامریی که از
هرم واژه های خفته اش می نشیند
روی ایینه
یا شکل بکشی
مثلا شکل دختری را که
یک دستش ا گرفته به دامنش و دست دیگرش
بادبادکی دارد با نخ مارپیچ رو به بالا
همینقدر ساده
مثل نقاشی های بچگی
نه ...نه!
آب وتابش نده
مگر روی یک آه
چقدر رنگ پیاده میشود؟
.....................................................
* خوشم این روزها
این روزها خوشم
** یک نکته ی انحرافی:
زرنگ ترین ها هم در مقابل دروغ کودن جلوه میکنند

شبیه بیمارانی ام
که جواب شده اند
این روزها
کوه دردم
اما
نمی توانم بگویم
تو نخوان
تو نخوان که چقدر درد دارم
تو نبین
تو هق هقم را نشنو
تو درد های خاکستری ام را نبین
من هنوز برایت ارغوانی پوشم
هنوز برایت
شبیه مداد قرمز هفت سالگی ام؟
هنوز هم برایت لباس مسی پوشیده ام وهنوز
روی خش خش برگ های پاییز
با روسری آبی ام
بالا وپایین میپرم
هنوز برایت...
......................................
*دردهایم باتو می میرند
خودم بی تو...
**خداااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا صاحب لحظه های ارغوانی ات کوووو؟
((هرکه دلداده شد به دلدارش
ننشیند به قصد آزارش
برود, چشم من به دنبالش
برود, عشق من نگهدارش))
.......................................................................
خیره می شوم به دستهایت
که دریغ خواهند شد
و چشم هایت
که دور خواهند شد
ونگاهت که گم خواهد شد
و فکرخواهم کرد به قلبم
که فرو خواهد ریخت
و چشم هایم که غرق خواهد شد
ونگاهم که خاموش خواهد شد
و ما همچنان در آغاز این نبودن خواهیم ماند
چشم خوردیم
شاید
همان چشمی که نمیخواهد اما
نخواسته به دنبال توست
یا همان چشمی که
می خواهد ونمیگوید وبه دنبال من است
یا شاید
چشم های من
که خورده اند شراب انتظارت را
عزیز دل

این بار هم دست به دامان رویا میشوم
این بار هم دهن کجی میکنم به واقعیت وکنج دنج رویاهایم را دودستی میچسبم
همزاد رویاهای پاییزی ام
دل انگیز میکند وجودت اتاق کوچک خیالم را
اثیر اکسیر نگاهت میشود وجودم
وقتی دستانت گرفته اند تنگ در میان شانه های تنهایم را
گفتی: آسمان شده است نقطه ی عطف نگاهمان
حالا میگویم: آسمان , فقط آسمان میفهمد گرمای آغوشمان را...!
.................................................................
* حتا اگر شمشیرش را هم آخته میکرد به سمت گرفتن تو از من
باز هم
زیر شمشیر غمش رقص کنان میرفتم
** اگر هم این "او"ی مطلق همه چیز را بگیرد باز خیالت را عجیب به من بخشیده
*** مطلق متعال من برای این خیال , برای این داشتن , هزار بار هزار بار میخواهمت .
من
برایت
کاغذ خط خطی کردم
برایت
نجوا کردم
تو ی سرمای هوا
برایت
به یادت
امروز...!!!
................................................
تمام کاغذ هایم توی دانشگاه امروز بجای جزوه همین جمله بود:
لبت
که مداد قرمز هفت سالگی ست
طعم تمشک می دهد و
لا به لای موهایت
شرجی شمال و
تو سه تار
با لباس مسی ات رقص و
آنقدر بالا
که ستاره ها سینه ریزت و
ماه خودش را به تو می ریزد و...

دلم گرفته
همین
.........................................................
شب شکوه هایم را میخوانی؟
داشت لو میرفت
اخر حضرت آقا
(سانسور شد)
ولی
بعضی چیز ها
بین من است وشما و او که آن بالا نشسته! هی میخندد به این کلماتی که برایش پست میکنم
فکر میکنند وقتی مینویسم:
حضرت اقا
میان این همه شاهزاده ای که ادای اسب سوار ها را در میاورند
چشم ِ به آرزو نشسته ی ما
دنبال اولین غبار به پا شده از شما میماند
وقتی میگویم:
حضرت آقا
ما را از شهزاده همین بس که
قناعت کنیم به رویایی از شما
ما خوشیم در همین وعده ها
که بی عمر زنده ایم اصلا
حتما حضرت اقایی با لباس جین و فکل مدل جوجه تیغی
نشسته آنور کلمات و هی برایم ناز وقر عاشقانه می آید ومن هم
دارم توی تب لاخ لاخ موهایش تفت میخورم
نگاه های مغضوب ما هم بی اثر شده انگار!
حضرت آقا
بدجور دلم هیچ چیز را نمیخواهد
بد جور نمیخواهم
بدجور
!!!
حضرت آقا
آقایی کن نگذار نم چشمانم بخشکد
.....................................................................
* وقتی هرشب مشتی کاغذ میسوزانم
اسیر جادوی رمال ها وکف بین ها وبخت باز کن ها نشده ام
بخت ما گره خورده به موی یار
ما خودمان را در بند افسون سحری کردیم که تا ابد هم
باز شدنی ندارد...
**...!!!
صدایت را شنیدی؟
گفتم این مایه ی ازارت را تا ابد در لابلای تارهای حنجره ام زندانی خواهم کرد
و نوشتم
جانم را
روحم را
هرانچه که
یک روز به اتهام شعر بودن سوزاندی
و امروز
چه بغض ها که با هجا وبی هجا زندانی اند...
..............................................
بی منه مانده در من
نمیدانم چرا این روح سرگردان مخلوع هی سرو کله می اندازد توی این همه کلمه
**خداوند خدا هم جانشین گذاشته برای خودش روی زمین
***دارم رشد میکنم یک تکامل نمیدانم شاید ...
انگشتانت که لابلای شوخی های مواجشان گم می شوند
و نگاهت که سر میخورد توی آینه رویشان
یک بار بگذار بجای
موهایت بجای انگشتانت
و بجای نگاهت باشم
.........................................
* میدانی دلم چه میخواهد؟
تو باشی یک دریچه رو به آسمان ومن که یک دنیا ستاره از وجودت می بارد توی چشم هایم
باران نیمه ی پاییزی این روزها فقط می سوزاندم
اصلا این پاییز همیشه نیمه بارانی ندارد
خجالت میکشدآسمان پاییز وقتی نگاه میکند توی چشم هایم
دلم یک دنیا آغوشت را میخواد.
.......................................................
* همه چیز از من دریغ شده
عجیب نیست اگر پریشان نویس شده ام
مثل یک اعتقاد خشکیده شده ای که استفراغت می کنم هر لحظه!
به جهنم که نمی آید راه...
چه کنم که شهوت رفتنت را اندام لخت هیچ ماندنی ارضا نکرد.
جاده های بی پدر هم روی صحن چشم هایت
می رقصیدند
چه لوند وتهوع آور...
و من!
غافل از عقیم بودن این عشق هرزه
به دنبال سردرگمی های آلوده ام
سر درد می گرفتم
که هر سحر خورشید
فحشی می شد بر
ناموس زشت ثانیه ها...!!!
................................
* دلم خواست کمی فقط کمی فحش بدهم
